همه شب با دلم کسی می گفت
"سخت آشفته ای ز دیدارش صبحدم با ستارگان سپید
می رود ٬ می رود ٬ نگهدارش "
من به بوی تو رفته از دنیا بی خبر از فریب فردا ها
روی مژگان نازکم می ریخت چشمهای تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهای تو داغ گیسویم در تنفس تورها
می شکفتم ز عشق و می گفتم
"هرکه دلداده شد به دلدارش ننشیند به قصد آزارش
برود چشم من به دنبالش برود عشق من نگهدارش" ![]()
نوشته شده توسط علیرضا در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 ساعت 17:24 موضوع | لینک ثابت
عيد بر شما مبارك

چه گریزیست ز من ؟
چه شتابیست به راه؟
به چه خواهی بردن ؟
در شبی این همه تاریک پناه
مرمر پله آن غرفه عاج!
ای دریغا که زما بس دور است
لحظه ها را دریاب
چشم فردا کور است
نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 23:50 موضوع | لینک ثابت
خسته از روزاي ابري خيلي سنگينه نگاهت
دوست ندارم تو تابستون بشينم باز سر راهت
نميخوام بازم خيالت قبله آرزو هام شه
تو بمون و عاشقاي روي پر غرور ماهت
آره من اونم كه گفتم واسه چشم تو ديونم
آره من قول داده بودم تا تهش باهات بمونم
ولي پس دادي نگامو زير رگبار غرورت
من فقط يه كم شكستم خوب نگام كني همونم
ايني كه حالا ميبيني ديگه مجنون چشات نيست
ديگه وقتي نيمه شب شه نگران لحظه هات نيست
من برام فرقي نداره كه تو باشي يا نباشي
خيلي وقته ديگه نيستي تو دلم جايي برات نيست

نوشته شده توسط علیرضا در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 23:9 موضوع | لینک ثابت
کاش زمان به عقب بر میگشت تا قدر لحضات از دست رفته را بدانیم . ولی حیف که نمی شود ولی دلم میخواست . پس از الان به فکر آینده باش تا آینده از دست نرود . خیلی سخته اگه آینده از بین بره .
نوشته شده توسط علیرضا در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 22:33 موضوع | لینک ثابت
هميشه با بدست آوردن اون كسي كه دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ، گاهي وقتا لازم هست كه ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ، همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميكنيم و با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگي كردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مكن و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشدافسوس...آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهي ميكنيم آن زمان كه دوستمان دارند لجبازي ميكنيم و بعد...براي آنچه از دست رفته آه مي كشيم

نوشته شده توسط علیرضا در شنبه چهاردهم مهر 1386 ساعت 22:45 موضوع | لینک ثابت
همه شب با دلم کسی می گفت
"سخت آشفته ای ز دیدارش صبحدم با ستارگان سپید
می رود ٬ می رود ٬ نگهدارش "
من به بوی تو رفته از دنیا بی خبر از فریب فردا ها
روی مژگان نازکم می ریخت چشمهای تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهای تو داغ گیسویم در تنفس تورها
می شکفتم ز عشق و می گفتم
"هرکه دلداده شد به دلدارش ننشیند به قصد آزارش
برود چشم من به دنبالش برود عشق من نگهدارش" ![]()
نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 1:38 موضوع | لینک ثابت
هنوز از تو در این میدان صمیمی تر نمی بینم
از این تنها درخت شب کسی را سر نمی بینم
هنوز این من ... هنوز این تو ...قدیمی تر ولی از نو ...
به جز چشم سیاه تو ... شبی دیگر نمی بینم ...
نوشته شده توسط علیرضا در شنبه هفتم مهر 1386 ساعت 22:33 موضوع | لینک ثابت
اگر توانسته باشم در قلب یک انسان
پنجره جدیدی را به سوی او باز کرده باشم ٬
زندگانی من پوچ نبوده است .
زندگانی ٬ تنها چیزی است که اهمیت دارد ٬
نه شادمانی و نه رنج و نه غم و نه شادی
خوب است که دوست . برای خودت زندگی کنی
زندگانی را به آن سان که خود می خواهی زندگی کن
نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه پنجم مهر 1386 ساعت 23:33 موضوع | لینک ثابت
رفتی وروبه هستی پنجره ای ندارم
آبی تر از خیالت،منظره ای ندارم
در گوش من صدایت چون موج مانده بامی
زیبا تر از صدایت خاطره ای ندارم
ای کاش می شود از تو آواز کوچکی خواند
هر چند بر حضورت حنجره ای ندارم
پیچیده ام به گرد دنیای خود چو پیچک
جز این مسیر مبهم من که راهی ندارم
پاییز برگ ریزم، سرفصل خلوت انس
من تک درخت لختم شاپره ای ندارم
خاکسترم نثار چشم بهاری تو
بر باد ده مرا که مقبره ای ندارم
هر چند عصر دود است من از تو می سرایم
جز عشق حرف خوبی...نادره ای ندارم

تو را گم کرده ام امروز
وحالا لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگین اند
و چشمانم که تا امروز زعشقت می درخشیدند
نمی دانم چه غمگین اند
نمی دانم چه کردی که بی تو
هزاران بار در هر لحظه می میرم!
نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه پنجم مهر 1386 ساعت 23:24 موضوع | لینک ثابت
اگر کلید قلبی را نداری قفلش نکن ... اگر کسی رو دوست داری خوردش نکن
اگر دستی رو گرفتی رهایش نکن ...
نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 ساعت 1:21 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

دوستتان داریم تا ابد
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY